هزارتوهاي شهرزاد قصه گو
بعد از آن كه
نويسندگان قرن هجده و نوزده، ادبيات مدرن را به اونج رساندند و تجربه هاى قابل
بحثى در نوع روايت مدرن، در اوايل قرن بيستم، صورت گرفت، ادبيات اواخر سده
بيستم به اين نتيجه رسيد كه براى فراتر رفتن از مرزهاى روايت، بايد دوباره سركى
بكشد به گذشته.
به اين ترتيب،
ادبيات داستانى در اواخر قرن بيستم رويكرد خود را به روايتهاى كهن، منتها با
خوانشى جديد از سر گرفت. قرائت مجدد افسانه هاى هزار و يكشب و بهرهگيرى از
ساختار آنها، بهكارگيرى از شيوه هاى متل، فكاهه و هزل، بهكارگيرى ساختار
كتابهاى مذهبى در روايت و... خونى تازه را در رگهاى ادبيات معاصر به جريان
انداخته است.
«يكى از زنها دارد
مىميرد»× نيز از اين ساختار بهره گرفته است. در ادامه نوشته، به چند خصوصيت
اين كتاب، اشاره هايى خواهد شد.
در قصه دوم كتاب كه
عنوان كتاب نيز، از آن برگرفته شده است، از ساختار تودرتوى روايت بهره گرفته
است، هزار تويى كه وقتى در آن مىروى، دنياى گذشته را فراموش مىكنى.
قصه، از آنجا شروع
مىشود كه ميديا؛ دخترى با موى بلوطى و چشمهاى آبى، در سفرهخانه نشسته و در
حال فكر كردن است. ميديا بر جاى مىماند، اما فضاى اطرافش عوض مىشود. اين بار
او در يك كشتى نشسته كه چهل زن و چهل مرد ساكن آن هستند. يكى از زنها دارد مىميرد.
شهرزاد كه يكى ديگر از ساكنان كشتى است، نگران سرايت اين مرگ است. كمى بعد،
متوجه مىشويم كه او، همان شهرزاد قصهگو است و دارد شرح بهوجود آمدن هزار و
يكشب را روايت مىكند.
به اين ترتيب،
محمودى، ما را سوار بر »حكايتش« مىكند و به پيش مىبرد، از قصهاى به قصه ديگر.
چه او اين نگاه را از روايت هزار توى بروخس گرفته باشد و چه از خود ساختار هزار
و يكشب و قصه هاى پريان شرقى، مىتواند چطور اين قصه ها را به هم پيوند بزند،
بهطورى كه وسط آنها، ما روايت را گم نكنيم و به عبارتى دچار پرش (Jump) نشويم.
اين ساختار، روايتهاى
تودرتو، در بقيه قصه هاى روايت هم وجود دارد. البته در قصهاى به نام »قصهاى
كوتاه براى پرىناز«، خود به واگشايى روايت مىپردازند و »در كورها تا حاشيه
جاده آمدهاند«، شكل پنهانترى دارند.
حسن محمودى، علاوه
بر استفاده روايى از قصه هاى كهن، نثر آنها را نيز، مورد استفاده قرار مىدهد.
جمله هاى طولانى و گاه بدون نقطهگذارى، آوردن شعرها، بدون رعايت تقطيع و
سطربندى، استفاده از واژگان روايى خاص قصه هاى پريان و... نثر او را داراى
ويژگى خاصى كرده است.
با اين همه، نمىتوان
تجربهگرايى نويسنده را در قصه هاى مختلف، ناديده گرفت. او از هر قصه، به قصه
ديگر، فضايى متفاوت را تجربه مىكند. در »خورخه و خاكستر مرد عاشق«، يكى از
رويدادهاى معاصر را به شكلى واقعگرايانهتر به تصوير مىكشد و در »قصهيى
كوتاه براى پرىناز«، روايتى را به شكل افسانه درمىآورد. ارجاعات متعدد روايت،
به خودش و ديگر نوشته هاى دنياى ادبيات، از ديگر خصوصيتهاى يكى از زنها دارد
مىميرد است. نكتهاى كه حرفهاى فراوان براى گفتن دارد.
به نظر مىرسد،
اينگونه تجربه گرايى، مىتواند ادبيات معاصر را، در درازمدت، به مسير درستى
هدايت كند.